232.بدبخت بیچاره!
آغا ما دوباره رفتیم دکتر و این بار با بابامرتضی ... هیچی دیگه سرماخوردی:( همین که رفتیم دکتر همه ی علایم با هم هجوم آوردن و شاد شدم از اینکه سرماخوردگی معمولیه نه ویروس سرفه:)
پریشب تا 5 صبح بیدار بودی و دیگه داغون بودم از صبحش پاشدم رفتم خونه ی مامانی و الانم دماوندیم.
القصه! دیروز آنیتا هم اونجا بود ... داشت کمک ما میکرد نخود پاک کنیم و آمیتیس هم هرچی نخود بود میریخت رو زمین ... با اشکان گفتم چند دقیقه اینو نگه دار تا تموم شه کار ما ... اونم برداشت بردتت تو آشپزخونه و یه قابلمه آب کرد گذاشت جلوت! تو هم که عشق آب شروع کردی به آب بازی ... برگشتم میگم مامان ببین عجب خری ه! برا بچه ی سرماخورده آب گذاشته! آنیتا برگشته میگه عمه زشته میگی خر!!! میگم خوب عمه چی بگم؟؟؟ میگه بگو بدبخت بیچاره!!! میگم من بگم بدبخت بیچاره خودش که میفهمه خره
در هرحال زین پس میگیم بدبخت بیچاره ولی شما بدونین


232.بدبخت بیچاره!
